مجله اینترنتی شهر فارسی

واکاوی تاب‌آوری در جنگ رمضان؛ کلید ساختن سرمایه اجتماعی پایدار

واکاوی تاب‌آوری در جنگ رمضان؛ کلید ساختن سرمایه اجتماعی پایدار

یادداشت مهمان – عباس صفایی‌مهر، مدیر گروه مطالعات تحول مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی: جنگ رمضان، صرفاً با صدای انفجار، لرزش دیوارها و آتش سلاح‌های متجاوزانه آمریکا و رژیم صهیونیستی در حافظه ایرانیان ثبت نشد. پیش از آنکه موشک‌های نامتعارف دشمن بر زمین فرود آیند، موشک‌های روانی بر ذهن مردم فرود آمده بودند؛ موشک‌هایی از جنس تهدید، تصویر، روایت، شایعه، انتظارِ فاجعه و تولید مداوم ناامنی. در جنگ‌های جدید، تخریب فقط در جغرافیا رخ نمی‌دهد؛ گاهی پیش از ویرانی شهر، روان شهروندان هدف قرار می‌گیرد. دشمن برای هر شلیک نظامی، هزاران شلیک شناختی و عاطفی انجام می‌دهد تا پیش از اصابت بمب، اعتماد، آرامش، امید و پیوند اجتماعی را فرسوده کند.

از این منظر، جنگ رمضان را باید فراتر از رخدادی نظامی دانست چرا که تجربۀ عمیق روانی – اجتماعی دانست. تجربه‌ای که در آن «زیر موشک بودن» تنها به معنای حضور در محدوده خطر فیزیکی نبود؛ بلکه به معنای زیستن در وضعیت تعلیق، انتظار، لرزش، ابهام، اضطراب و مواجهه مداوم با روایت‌های تهدیدآمیز بود. انسانی که شب را با صدای انفجار، هشدار، خبر فوری و نگرانی برای خانواده به صبح می‌رساند، حتی اگر زخمی بر بدن نداشته باشد، ممکن است زخمی در روان حمل کند؛ زخمی که دیده نمی‌شود، در پرونده‌های خسارت ثبت نمی‌شود، در محاسبات غرامت به شمار نمی‌آید و اغلب حتی خود فرد نیز زبان دقیقی برای بیان آن ندارد.

در بسیاری از روایت‌های جنگ، بدن مجروح به رسمیت شناخته می‌شود، اما روان لرزان نه. آمبولانس بالای سر مجروح حاضر می‌شود، اما خانم رهگذری که چند قدم آن‌سوتر بی‌آنکه آسیبی جسمی دیده باشد، از شدت شوک می‌لرزد، معمولاً در حاشیه میدان می‌ماند. این تصویر، یکی از دقیق‌ترین نشانه‌های فقر نهادی ما در فهم آسیب روانی است. ما رنج را تا وقتی خون، شکستگی، سوختگی یا جراحت آشکار نداشته باشد، کمتر جدی می‌گیریم. حال آنکه در جنگ‌های امروز، بخشی از میدان نبرد دقیقاً در همین منطقه نامرئی شکل می‌گیرد؛ در حافظه، خواب، بدنِ مضطرب، ذهنِ آماده‌باش و روابط اجتماعی آسیب‌دیده.

علم روان‌شناسی در جهان، بخش مهمی از بلوغ خود را مدیون جنگ‌هاست. تاریخ علم نشان می‌دهد که جنگ، با همه تلخی و خشونت خود، گاه بشر را ناگزیر کرده است تا نسبت به ظرفیت روانی انسان، تاب‌آوری، ترس، تصمیم‌گیری در بحران، فرسودگی، شوک و بازگشت به زندگی حساس‌تر شود. در جنگ‌های بزرگ، انتخاب نیروهای حساس، سنجش شجاعت، تحمل فشار، توان تصمیم‌گیری و پایداری روانی، به توسعه آزمون‌ها و روش‌های روان‌شناختی کمک کرد. این واقعیت برای فهم نکته‌ای مهم است: هر جامعه‌ای که از دل جنگ عبور می‌کند، اگر تجربه خود را به دانش تبدیل نکند، فقط رنج کشیده است؛ اما اگر آن را بفهمد، صورت‌بندی کند و به سیاست عمومی تبدیل نماید، از رنج، سرمایه شناختی می‌سازد.

در ایران نیز اکنون با چنین نقطه‌ای مواجهیم. جنگ رمضان باید به موضوع جدی برای روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، تاریخ اجتماعی، مطالعات روایت و سیاست‌گذاری عمومی تبدیل شود. پرسش این نیست که «آیا مردم ایران تاب آوردند یا نه؟» پاسخ این پرسش را خیابان‌ها، خانواده‌ها، کارگاه‌ها، محله‌ها و استمرار زندگی داده‌اند. پرسش دقیق‌تر این است که این تاب‌آوری چگونه ساخته شد؟ چه کسانی آسیب بیشتری دیدند؟ چه گروه‌هایی کمتر دیده شدند؟ کودکان، سالمندان، کارگران، زنان، نوجوانان، کارکنان شیفتی، امدادگران، خانواده‌های داغدار و کسانی که خانه‌شان لرزید اما بدنشان زخمی نشد، هر کدام چه تجربه‌ای از جنگ داشته‌اند؟ چه نوع حمایت خانوادگی، ایمان، خاطره تاریخی، سرمایه اجتماعی یا مهارت فردی به برخی افراد کمک کرد که از فروپاشی روانی فاصله بگیرند؟ و در مقابل، کجاها سکوت، انکار، شرم یا بی‌دسترسی به خدمات، آسیب را عمیق‌تر کرد؟

برای پاسخ به این پرسش‌ها باید از روان‌شناسی فردی فراتر رفت و به پیوند روان‌شناسی با تاریخ توجه کرد. حافظه جمعی ملت‌ها، به تعبیر جامعه‌شناسان حافظه، فقط مجموعه‌ای از خاطرات پراکنده نیست؛ نوعی منبع معنایی برای تفسیر اکنون است. جامعه ایرانی در تاریخ طولانی خود بارها با هجوم، ویرانی، اشغال، قحطی، جنگ و بحران روبه‌رو شده و بارها نیز خود را بازسازی کرده است. این تجربه تاریخی، در لایه‌های عمیق فرهنگ ایرانی، نوعی ظرفیت بازآفرینی پدید آورده است؛ همان چیزی که می‌توان آن را «تاب‌آوری تاریخی» نامید. استعاره سیمرغ در فرهنگ ایرانی از همین جا معنا می‌یابد: برخاستن از خاکستر، به معنای انکار سوختن نیست؛ به معنای توان بازآفرینی پس از سوختن.

اما ارجاع به تاب‌آوری تاریخی نباید بهانه‌ای برای بی‌توجهی به زخم‌های روانی شود. اینکه مردم ایران مقاوم‌اند، به این معنا نیست که بی‌نیاز از مراقبت‌اند. پهلوان، قهرمان و قوی بودن مردم، مسئولیت نهادها را کم نمی‌کند؛ بلکه آن را سنگین‌تر می‌سازد. جامعه‌ای که ایستاده است، بیش از جامعه فروپاشیده شایسته حمایت هوشمندانه است، زیرا هنوز ظرفیت ترمیم، مشارکت و بازسازی در آن زنده است. سیاست‌گذار نباید تاب‌آوری مردم را به عنوان جایگزین خدمات عمومی بفهمد. تاب‌آوری اجتماعی اگر با مراقبت نهادی همراه نشود، ممکن است به فرسودگی خاموش تبدیل شود.

در اینجا باید به یکی از خطاهای فرهنگی و نهادی رایج اشاره کرد؛ ما هنوز سلامت روان را مانند سلامت جسم به رسمیت نشناخته‌ایم. بیمه، سرماخوردگی را می‌فهمد، اما اضطراب پس از بمباران را کمتر. شکستگی استخوان برای نظام درمانی روشن است، اما اختلال خواب، حمله اضطرابی، تحریک‌پذیری، احساس ناامنی، سوگ پیچیده یا ترس مداوم کودک از صدای بلند، اغلب در حاشیه قرار می‌گیرد. در فرهنگ عمومی نیز مراجعه به روان‌شناس هنوز برای برخی افراد با برچسب، خجالت یا تصور «بیماری روانی» همراه است. این در حالی است که سلامت روان، مانند سلامت جسم، طیف است. همان‌گونه که هیچ انسانی همیشه در اوج سلامت جسمانی نیست، هیچ انسانی نیز در همه موقعیت‌ها از نظر روانی بی‌نیاز از مراقبت، گفتگو، تنظیم هیجان و حمایت تخصصی نیست.

آدم‌های عادی وقتی در شرایط غیرعادی قرار می‌گیرند، واکنش‌های غیرمعمول نشان می‌دهند؛ اما این واکنش‌ها لزوماً نشانه اختلال نیست، نشانه انسان بودن است. لرزیدن پس از انفجار، بی‌خوابی پس از شنیدن اخبار تهدیدآمیز، چسبندگی کودک به مادر، بی‌قراری نوجوان، خشم ناگهانی پدر، سکوت طولانی مادر یا ناتوانی کارگر در تمرکز، پیش از آنکه برچسب بخورد، باید فهمیده شود. روان‌شناسی دقیقاً در همین نقطه معنا دارد. کمک به فهم واکنش انسانی در وضعیت غیرانسانی.

از منظر نظری، می‌توان جنگ رمضان را ذیل مفهوم «آسیب روانی جمعی» فهم کرد؛ آسیبی که فقط در فرد باقی نمی‌ماند، بلکه روابط، اعتماد، حافظه، بدن اجتماعی و الگوهای زیست روزمره را تحت تأثیر قرار می‌دهد. نظریه‌های تروما نشان می‌دهند که تجربه تهدید شدید، اگر پردازش و روایت نشود، ممکن است به شکل بازگشت‌های ناگهانی، حساسیت مفرط، اجتناب، کرختی عاطفی یا اختلال در روابط ظاهر شود. در عین حال، نظریه‌های تاب‌آوری یادآور می‌شوند که انسان‌ها و جوامع صرفاً قربانی آسیب نیستند؛ آن‌ها می‌توانند با معنا دادن، پیوند اجتماعی، مناسک جمعی، حمایت خانوادگی، ایمان، روایت ملی و کنش مشارکتی، مسیر ترمیم را آغاز کنند. بنابراین سیاست درست، نه آسیب را انکار می‌کند و نه جامعه را بیمار می‌خواند؛ بلکه میان «رنج»، «توان»، «مراقبت» و «بازسازی» نسبت برقرار می‌کند.

مسئله مهم دیگر، آشفته بودن بازار خدمات روان در ایران است. هر جا نیاز عمومی جدی وجود داشته باشد اما نظام رسمی، ارزان، قابل اعتماد و در دسترس شکل نگیرد، بازارهای زرد و شبه‌علمی فعال می‌شوند. در چنین فضایی، شهروند مضطرب ممکن است به جای دریافت کمک تخصصی، گرفتار نسخه‌های سطحی، انگیزشی، تجاری یا غیرعلمی شود. نتیجه آن است که درد واقعی مردم یا نادیده گرفته می‌شود یا به کالا تبدیل می‌گردد. سلامت روان در وضعیت پساجنگ، نمی‌تواند صرفاً به توصیه‌های فردی، چند محتوای رسانه‌ای یا دسترسی محدود طبقات مرفه‌نشین به روان‌درمانگر خصوصی واگذار شود. این حوزه نیازمند استاندارد، ارزیابی، تربیت نیروی مداخله‌گر، بیمه، شبکه ارجاع، نظارت علمی و حضور میدانی است.

در این معنا، توجه به سلامت روان پس از جنگ، امری تجملی یا روشنفکرانه نیست؛ بخشی از امنیت ملی، سرمایه اجتماعی و بازسازی جامعه است. جامعه‌ای که اضطرابش فهم نشود، دیر یا زود نشانه‌های آن را در مدرسه، خانواده، محیط کار، فرسودگی شغلی، پرخاشگری، بی‌اعتمادی، مهاجرت روانی، کاهش مشارکت و شکنندگی روابط نشان خواهد داد. همان‌گونه که پس از تخریب فیزیکی، آواربرداری و بازسازی لازم است، پس از بمباران روانی نیز باید آواربرداری روانی انجام شود. این آواربرداری، البته با زبان تهدید، دستور و بخشنامه ممکن نیست؛ با زبان اعتماد، تخصص، محرمانگی، دسترسی ارزان، روایت درست و حضور نزدیک در میدان ممکن می‌شود.

نهادهای متولی اگر بخواهند از تجربه جنگ رمضان درس بگیرند، باید چند مسیر را همزمان دنبال کنند؛ نخست، پایش علمی وضعیت روانی گروه‌های مختلف جامعه، باپرهیز از تولید نمودار و آمارهای نمایشی تلاشی واقعی برای فهم دقیق نیازها. دوم، ایجاد مداخلات فوری و کم‌هزینه برای کسانی که در معرض شوک، سوگ، اضطراب و ناامنی بوده‌اند. سوم، تقویت شبکه‌های محلی، مدرسه‌ای، کارگاهی و محله‌ای برای حمایت جمعی. چهارم، آموزش عمومی درباره طبیعی بودن واکنش‌های روانی در بحران و ضرورت مراجعه به متخصص. پنجم، تنظیم‌گری بازار روان‌شناسی و مقابله با خدمات زرد. ششم، گسترش پوشش بیمه‌ای و دسترسی عادلانه، تا سلامت روان از امتیاز طبقات برخوردار به حق عمومی شهروندان تبدیل شود.

در کنار اینها، باید به نقش روایت نیز توجه کرد. دشمن با روایت، روان مردم را هدف گرفت؛ پس پاسخ نیز فقط نظامی یا اداری نیست، چرا که روایی، فرهنگی و اجتماعی هم هست. روایت رسمی اگر فقط از پیروزی بگوید و از رنج نگوید، بخشی از واقعیت مردم را حذف کرده است. و اگر فقط از رنج بگوید و توان مردم را نبیند، جامعه را ناتوان تصویر کرده است. روایت درست، هم زخم را می‌بیند و هم ایستادگی را؛ هم از اشک سخن می‌گوید و هم از بازگشت به زندگی؛ هم سوگ را معتبر می‌داند و هم امید را. مردم ایران در جنگ رمضان نشان دادند که می‌توانند در دل تهدید، پیوندهای اجتماعی را زنده نگه دارند. اما این ظرفیت زمانی پایدار می‌ماند که توسط دانش، سیاست عمومی و مراقبت اجتماعی پشتیبانی شود.

اکنون زمان آن است که سلامت روان از حاشیه به متن حکمرانی اجتماعی بیاید. جنگ رمضان به ما یادآوری کرد که انسان فقط بدن نیست؛ خانه فقط دیوار نیست؛ امنیت فقط نبود انفجار نیست. امنیت، آن لحظه‌ای است که کودک بتواند دوباره بخوابد، مادر بتواند دوباره نفس عمیق بکشد، کارگر بتواند دوباره تمرکز کند، نوجوان بتواند ترس خود را بیان کند و شهروند بداند اگر روانش لرزید، تنها نیست و شرم ندارد.

جامعه ایرانی از دل تاریخ آموخته است که پس از هر ویرانی برخیزد. اما برخاستن، وقتی انسانی‌تر و پایدارتر است که زخم‌ها دیده شوند. جنگ رمضان تمام شد، اما برخی صداها ممکن است در روان مردم ادامه داشته باشد. وظیفه امروز ما این است که این صداهای پنهان را بشنویم؛ برای ساختن دانشی که از مردم مراقبت کند، از رنج آنان سیاست بسازد و از تاب‌آوری تاریخی ایران، راهی برای آینده بگشاید.

پیام بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *