مجله اینترنتی شهر فارسی

عکس کودک بر دیوار ویرانه

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زینب رازدشت: آسمان تهران، آن روز نه آبی بود و نه خاکستری؛ بلکه رنگی از خون و دود گرفته بود، رنگی که تنها در کابوس‌های دوزخ دیده می‌شد. جنگی که رژیم صهیونیستی و حامیان آمریکایی‌اش با تمام وحشی‌گری بر سر ملت ایران آوار کرده بود، دیگر مرز نمی‌شناخت.

صدای مهیب جنگنده‌های اف‌۱۶ و اف‌۳۵ که بر فراز شهر می‌لرزیدند، دیگر به گوش نمی‌آمد، چرا که صدای انفجارهای مهیب، سکوت را در هم شکسته بود. دشمن بی‌رحم، این بار نه تأسیسات نظامی را هدف گرفته بود و نه پادگان‌ها را؛ بلکه پنجه‌های خونین خود را مستقیماً به سمت قلب شهرها، به سمت آشیانه‌های امن و آرام خانواده‌ها دراز کرده بود.

در یکی از محله‌های شهر، کوچه‌ای که روزی پر از صدای بازی بچه‌ها بود، اکنون در غبار غلیظی فرو رفته بود که هیچ‌کس نمی‌توانست سمت دیگرش را ببیند. بوی باروت و گچ و خاکستر، فضا را پر کرده بود؛ بویی که تلخی نابودی و مرگ را در هر نفسی فرو می‌کرد.

خانه‌ها، دیگر پناهگاه نبودند. سقف‌ها که زمانی سایه‌بان مهر بودند، اکنون بر سر ساکنان‌شان فرود آمده بودند.

در میان انبوهی از آوار و خاکستر، خانه‌ای نیمه‌تخریب شده دیده می‌شد. دیوارهایش بریده بودند و ستون‌هایش مثل استخوان‌های شکسته‌ یک غول، به آسمان اشاره می‌کردند. گرد و غبار بود؛ روی سنگ‌ها، روی آهن‌پاره‌ها، روی شیشه‌های شکسته و روی قلب‌هایی که دیگر تپش نداشتند.

عکس کودک بر دیوار ویرانهدر گوشه‌ای از اتاق نشیمن که سقفش بر اثر بمباران فروریخته بود، سکوتی مرگبار حکم‌فرما بود. صحنه‌ای که هر بیننده‌ای را به گریه می‌انداخت، اما در آنجا کسی نبود که گریه کند.

زنی جوان، در حالی که هنوز روسری مشکی‌اش روی شانه‌هایش آشفته بود، در میان آوار افتاده بود. او کودک خردسالش را با تمام وجود در آغوش فشرده بود. انگار می‌خواست با بدن نحیفش، فرزند دلبندش را از تکه‌های آهن و بتون حفظ کند. اما بمب‌های فسفری و موشک‌های آمریکایی، رحم نمی‌کردند. هر دو، مادر و کودک، در همان لحظات اولیه‌ حمله، جان باخته بودند. لباس‌های‌شان پوشیده از گرد و خاک و خون بود.

چشمان کودک که هنوز بسته بود، دیگر هرگز باز نمی‌شد تا نور دنیا را ببیند. لبخند ملایم روی لب‌های یخ‌زده‌ مادر، حکایت از آخرین تلاشی داشت که برای آرام کردن فرزندش در کابوس بمباران انجام داده بود.

اما در این میان، تصویری دلخراش‌تر و در عین حال تکان‌دهنده‌تر توجه را جلب می‌کرد. روی دیوار نیمه‌ایستاده‌ اتاق، درست جایی که گچ‌ها ریخته و آجرها نمایان شده بود، عکسی با چسب‌های کاغذی چسبانده شده بود. عکسی که گرد و خاک نتوانسته بود لطافتش را بپوشاند. عکس یک کودک؛ همان کودکی که اکنون جسم بی‌جانش در آغوش مادر در خاک خفته بود. در عکس، کودک با لباس قرمز و در حالی که یک اسباب‌بازی در دست دارد، می‌خندید. آن لبخند، در میان ویرانه‌ها و در دل این همه سیاهی، تنها نقطه‌ نورانی بود که داشت خاموش می‌شد.

این صحنه، خلاصه‌ای از جنایت‌های رژیم صهیونیستی و آمریکا بود. آن‌ها ادعای حقوق بشر داشتند، اما در این خانه، حقوق یک کودک برای زندگی، حقوق یک مادر برای پرستاری، زیر پا لگدمال شده بود. آن‌ها گفته بودند که موشک‌های‌شان هوشمند است و فقط اهداف نظامی را می‌زند، اما اینجا هدف چه بود؟ این کودک چه خطری برای ابرقدرت‌های جهان داشت؟ این مدرسه کوچک در دل محله، چه تهدیدی برای امنیت اسرائیل محسوب می‌شد؟

گرد و خاک هنوز در هوا می‌چرخید و نور خورشید که از سوراخ‌های سقف نفوذ می‌کرد، مثل شعاع‌های ضعیفی بر جنازه‌ مادر و کودک می‌تابید. عکس کودک روی دیوار، انگار ناظر صحنه بود. نگاه خیره‌ او در عکس، به جسم بی‌جان خودش روی زمین دوخته شده بود. گویی می‌خواست بپرسد چرا؟ چرا مرا کشتید؟ من چه کردم؟»

در کوچه، صدای ناله‌های مردمی که برای نجات آمده بودند می‌آمد. عوامل امدادی با کلاه‌های ایمنی و ماسک، در میان آوارها می‌گشتند. بیل‌ها و کلنگ‌ها صدا می‌کردند، اما هر بار که جسمی بی‌جان از زیر آوار بیرون کشیده می‌شد، صدای گریه‌ها بلندتر می‌شد. مادرانی که فرزندان‌شان را گم کرده بودند، پدرانی که دنبال خانه‌شان می‌گشتند و کودکانی که والدین‌شان را از دست داده بودند.

این داستان، داستان یک خانه نبود؛ داستان صدها خانه در تهران، تبریز، شیراز و… بود.

دشمن فکر می‌کرد با این حملات وحشیانه، اراده‌ ملت ایران را می‌شکند. فکر می‌کرد با کشتن کودکان بی‌گناه، می‌تواند امنیت رژیم غاصب اسرائیل را تضمین کند. اما آن‌ها در اشتباه بودند. آن‌ها نمی‌دانستند که خون این کودکان، مایه‌ بیداری می‌شود. آن‌ها نمی‌دانستند که عکس این کودک روی دیوار ویران، تبدیل به پوسترهایی خواهد شد که در دست‌های تظاهرکنندگان در سراسر جهان بالا خواهد رفت.

آن عکس روی دیوار، دیگر فقط یک عکس نبود. آن عکس، سندی بود بر جنایت. آن عکس، فریادی بود علیه سکوت جهان. آن عکس، یادآوری می‌کرد که در این جنگ نابرابر، ملت ایران تنها نیست و خون شهیدش هدر نمی‌رود.

مادر شهید شده بود، اما مادران دیگر ایران، با دیدن این صحنه، آرام نمی‌نشستند. آن‌ها فرزندان دیگرشان را در آغوش می‌گرفتند و با چشمانی اشک‌بار اما قلبی پر از کینه‌ مقدس، سوگند می‌خوردند که راه این کودک و مادر را ادامه دهند.

غبار غلیظ هنوز در فضا معلق بود و بوی خاک و خون، مشام را می‌سوزاند. اما در دل این تاریکی، نور مقاومت شعله‌ور می‌شد. عکس آن کودک خندان، در حالی که سایه‌اش بر جسم بی‌جانش افتاده بود، روایتگر داستانی بود که پایانش پیروزی است. داستانی که در آن ظالمان به زانو در می‌آیند و خون شهیدان، درخت آزادی را آبیاری می‌کند. ایران، هرچند زخمی، اما سرافراز از این امتحان سخت بیرون خواهد آمد و این کودک شهید، شاهدی خواهد بود بر روزی که پرچم اسلام بر فراز بیت‌المقدس به اهتزاز در می‌آید.

پیام بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *