یادداشت مهمان،فاطمه درخشان عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبائی: در روزهایی که سایه تهدیدات خارجی بر سر کشور سنگینی میکند، بازنماییهای تقلیلگرایانهای در فضای رسانهای تلاش دارند تصاویری رمانتیک از استیصال (مانند هلهله برای موشکهای دشمن) را به کلانمفهوم «مردم» تعمیم دهند. این رویکرد، با پیشفرض گرفتن تضاد ذاتی میان «دولت» و «ملت»، ادعا میکند مردم واقعی کسانی هستند که برای رهایی به آسمانِ پر از بمبافکنهای دشمن چشم دوختهاند؛ اما این تقلیلگرایی نیازمند کالبدشکافی عمیق است تا مشخص شود آیا این مفهوم صرفا به یک ابزار تقلیلیافتهی سیاسی تبدیل نشده است؟
از منظر تبارشناسی، ورود واژگان مدرنی چون «ملت» در کنار مفاهیم سنتی و کلانتری مانند «امت»، به یک خلط مفهومی در ادبیات سیاسی ایران دامن زد. این مسئله، مفهوم مردم را به ابزاری مشروعیتبخش برای پیشبرد پوپولیسم تبدیل کرد؛ تا جایی که بزرگترین مغالطه شکل گرفت: فرضِ تقابلِ ذاتیِ جامعه با نظام سیاسیِ برآمده از اراده جمعی، تقابلی که در واقعیت عملا معادل «خودزنی» است.
این توهمِ تضاد، نه یک ویژگی ذاتی، بلکه پیامدی تاریخی از روند حکمرانی و تحولات ساختاری است. فرافکنیهای سیاسی برخی جریانها برای سلب مسئولیت از خود در برابر انتخابهای غلط، در کنار تغییرات پرشتاب نسلی، گسترش شهرنشینی و توسعهی رسانههای نوپدید، لایههای جدیدی از مطالبات را ایجاد کرد که دیوانسالاری کشور با آنها همگام نشد. افزون بر این، غلبهی تئوریهای وارداتی جامعهشناسی که پیچیدگیهای ایران را در دوگانهی متضاد «دولت اقتدارگرا در برابر جامعهی مدنی» تقلیل میدادند، به این گسست ادراکی رسمیت بخشید. ترکیب این ناکارآمدیهای بوروکراتیک و تحلیلهای دوقطبیساز، بهانهی لازم را به جریانهای رادیکال داد تا با موجسواری بر نارضایتیها، تصویری جعلی از «حاکمیت» در برابر «مردمی سراسر مخالف» بسازند.
در میانهی این قطبیسازیهای رسانهای، پرسش اساسی این است: «کف جامعه» واقعا کجاست؟ واقعیت این است که کف جامعه ساختاری یکدست ندارد. «مردم» صرفا مخالفانِ چشمانتظار موشکهای بیگانه نیستند؛ بلکه شامل مدافعان کشور در شبهای پرالتهاب و همچنین اکثریتِ خاموش و گستردهای است که با هرگونه جنگ و خدشهدار شدن تمامیت ارضی عمیقاً مخالفاند. این طیف وسیع، دغدغهی زندگی، امنیت و اصلاح امور را دارند و با ویرانی کشور سر سازگاری ندارند. وقتی مفهوم مردم توسط اقلیتی رادیکال مصادره میشود، صدای این اکثریتِ دغدغهمند ذبح شده و استیصالِ ناشی از جنگ روانیِ عدهای معدود، با هیاهوی رسانهای جعل میشود و جای اراده واقعی را در بزنگاهها میگیرد.
توجیه پناه بردن به دشمن با استناد به برخی گسستهای تاریخی و جستوجوی منجی در بیرون از مرزها، قیاسی خطرناک و معالفارق است. پناه بردن به بیگانگان برای فرار از مشکلات داخلی، نماد دقیق خودکشی ناشی از فقدان تحلیل است؛ چرا که منطقِ آن همواره ثابت است: آزادی هیچگاه از پیوند ویرانی و مداخلهی خارجی به دست نمیآید. مردم بودن صرفاً ژست مخالفت گرفتن و شبیه حاکمان لباس نپوشیدن نیست؛ بلکه داشتن راهبرد و تقابل فعالانه در سطوح تمدنی است. صدای واقعی مردم، هلهله زیر بمبارانِ ویرانگر نیست؛ بلکه ارادهی جمعیِ ملتی است که با وجود تمام نقدها، گلایهها و فشارهای اقتصادی، راه نجات را در استقلال، اصلاح درونی و ایستادگی میبیند، نه در فرش قرمز پهن کردن برای موشکهایی که تفاوتی میان موافق و مخالف قائل نیستند.