مجله اینترنتی شهر فارسی

داستان زندگی یک بچه «مثبت»/ درباره بیماری ایدز بیشتر بدانیم

داستان زندگی یک بچه «مثبت»/ درباره بیماری ایدز بیشتر بدانیم

به گزارش خبرنگار مهر، در دنیای امروز که پیشرفت علم باعث آگاهی بیشتر مردم درباره بیماری‌ها شده است، رفتارهای نادرست در مواجهه با بیماران نیز کمتر شده است؛ اما هنوز هم به آگاهی‌بخشی عمومی بیشتری در سطح جامعه درخصوص بیماری‌ها، عوامل انتقال آن‌ها، راه‌های درمان و سبک زندگی افراد مبتلا به آن بیماری نیاز داریم.

علاوه‌بر بزرگ‌سالان، این آگاهی‌بخشی باید برای کودکان و نوجوانان به‌طور ویژه‌تری انجام شود تا آن‌ها با تفکر درست درباره یک بیماری بزرگ شوند و در مواجهه با فرد بیمار بتوانند بهترین رفتار را از خود نشان دهند. این بیمار می‌تواند هم‌کلاسی، دوست، همسایه یا حتی یکی از اعضای خانواده‌شان باشد. کتاب به‌خصوص ادبیات داستانی یکی از راه‌های مناسب برای این آگاهی‌بخشی است که هم کودکان و نوجوانان را سرگرم می‌کند و هم بر اطلاعات آن‌ها می‌افزاید.

رمان نوجوان «مامانِ جادوگر من با طعم خامه‌شکلاتی» از انتشارات پی‌نما یکی از این آثار است. این رمان را مژگان بابامرندی نوشته و سحر پریرخ تصویرگری کرده است. داستان این کتاب درباره میچکاست؛ دختربچه‌ای که به بیماری ایدز مبتلاست و در ساختمانی در کنار سایر بچه‌های بدون والدین زندگی می‌کند. او از همان هنگام که به دنیا آمد به ایدز مبتلا بود. مادرش که خودش نیز مبتلا بود، دخترش را بعد از تولد رها کرد. میچکا خودش را یک «مثبت» می‌داند؛ اما مثبتی که برخلاف تصور، بیشتر منفی به نظر می‌آید و باعث می‌شود او همه‌جا تنها باشد و افراد ازش دوری کنند. او در مدرسه و در خانه تنهاست. میچکا به علت بیماری ایدز که سیستم ایمنی بدن را بسیار ضعیف می‌کند، مدام بیمار و بی‌حال است تا اینکه یک روز، از پنجره یک خانه که مشرف به حیاط مدرسه است، یک خانم جادوگر که از بچه‌ها بدش می‌آید، میچکا را می‌بیند.

او با اینکه جادوگر است، اما احساس می‌کند باید برای این دختربچه غمگین و تنها چیزی بیشتر از یک جادوگر باشد و کارهای بیشتری کند تا حالش را عوض کند. او تصمیم می‌گیرد یک «مامانِ جادوگر» برای میچکا باشد. جادوگر منزوی با فرزندخواندگی میچکا دنیای قبلی‌اش را کنار می‌زند و می‌خواهد با میچکا دنیای دیگری بسازد. او تلاش می‌کند با کمک خانم همسایه، «مادر بودن» را یاد بگیرد؛ کاری که به نظر عادی و راحت است ولی هرچه پیش می‌رود می‌فهمد که به این سادگی نیست و باید خیلی تلاش کند.

کتاب «مامانِ جادوگر من با طعم خامه‌شکلاتی» رسالتی در زمینه آگاهی‌بخشی درباره بیماری ایدز به خوانندگان کتاب بر عهده خود احساس می‌کند که به‌خوبی هم پس آن برمی‌آید و اطلاعات مفیدی به نوجوانان می‌دهد که می‌تواند آن‌ها را تشویق کند با جست‌وجو در اینترنت و کتاب‌ها بیشتر درباره این بیماری و سایر بیماری‌ها اطلاعات به دست بیاورند. این کتاب در چهل‌وسومین دوره کتاب سال جمهوری اسلامی ایران که در زمستان 1404 برگزار شد، توانست به‌صورت مشترک با یک اثر دیگر، در بخش داستان تألیف نوجوان برگزیده شود.

همچنین، این کتاب به موضوع مهم دیگری نیز می‌پردازد که آن، کودکان و نوجوانانِ تنهاست؛ بچه‌هایی که در بهزیستی یا مراکزی شبیه به آن، بدون پدر و مادر بزرگ می‌شوند و فرصت داشتن خانواده و آغوش گرم یک خانه واقعی را از دست می‌دهند. نویسنده به‌خوبی به این مسئله اشاره می‌کند که روحیه چقدر برای یک بچه بیمار یا حتی یک بچه بدون پدر و مادر مهم است و با فرزندخواندگی کسانی که توانایی این امر را دارند، چه کمک بزرگی به این بچه‌ها می‌شود تا آن‌ها هم خوش‌حال زندگی کنند و اصلا بتوانند «زندگی» کنند.

کتاب در گونه فانتزی نوشته شده و نویسنده تلاش کرده با ساخت عناصر فانتزی مثل جاروی پرنده و خانه‌ای که تکان می‌خورد و می‌خندد و موارد دیگر، این فضای فانتزی را ترسیم کند؛ اما جادوی اصلی داستان چیز دیگری است. خواننده کم‌کم در طول داستان بیشتر به این نکته پی خواهد برد که جادوی اصلی «مادرانگی» است.

نوع نگارش و سبک تصویرگری کتاب در خدمت داستان است و رنگ‌بندی سرد و خنثی کتاب به این مسئله کمک می‌کند که اندوه میچکا و تنهایی او را بیشتر احساس کنیم و البته فانتزی کتاب نیز بیشتر بر ذهن‌مان اثر بگذارد.

رمان نوجوان 124 صفحه‌ای «مامانِ جادوگر من با طعم خامه‌شکلاتی» می‌تواند گزینه مطالعه مناسبی برای کسانی باشد که می‌خواهند از طریق داستان و ادبیات، درباره بیماری ایدز و سبک زندگی این بیماران به‌خصوص دنیایی که یک کودک مبتلا به ایدز دارد، بیشتر بدانند.

در بخشی از متن این کتاب می‌خوانیم:

او به‌قدری آرام راه می‌رفت که فقط یک بچه‌ی خیلی خیلی خیلی غمگین می‌تواند آن جور آرام راه برود.

مادرش چه‌جوری است؟ موهای مش‌کرده دارد و هی پای آینه است؟ یا مثل همین دخترک ساده است؟ اخموست یا خنده‌رو؟ اصلا حوصله‌ی بچه دارد؟ یا مثل من بی‌حوصله است؟ مثل من موهای وزکرده و شانه‌نکرده دارد؟!

هاپچی…

نکند مثل من است و از بچه بدش می‌آید. از شادی بدش می‌آید. هاپچی…

نه مامان‌ها عاشق بچه‌ها و شادی‌اند. فقط جادوگرها از شادی و بچه‌ها بدشان می‌آید.

قلبم گفت: «تو واقعاً از مادرشدن بدت می‌آید؟ واقعاً از شادی‌کردن بدت می‌آید؟ واقعاً از شانه‌کردن موهایت بدت می‌آید؟ یا…»

پیام بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *