مجله اینترنتی شهر فارسی

تبلور همدلی در شب های رشت؛ روایت کودکانی که خادم شدند

تبلور همدلی در شب های رشت؛ روایت کودکانی که خادم شدند

خبرگزاری مهر، گروه استان ها– هما اکبری: در میدان شهدای ذهاب رشت، میان شور و شعور عزاداران سیدالشهدای انقلاب، دختران کوچکی با دستانی کودکانه مشغول شستن استکان‌هایی‌اند که از پذیرایی مردم مانده است؛ بی‌آنکه نامی از خود بخواهند یا میلی به دیده شدن داشته باشند. این روایت، نگاهی است به مجاهدان خاموش پشت صحنه اجتماع بزرگ دفاع از ایران عزیز.

مراسم خیابانی این روزها صحنه‌ای از همدلی بی‌نظیر است. هرکس سهمی بر عهده گرفته؛ یکی پرچم به دست ایستاده، دیگری چای می‌ریزد، آن‌سوتر کسی خادم و انتظامات است. هرکس خود را صاحب عزا می‌داند و مجلس را از آن دل خویش می‌شمارد. اینجا حضور، تماشاگر بودن نیست؛ هر قدم و هر دست، مسئولیتی را پذیرفته تا چراغ این اجتماع روشن بماند.

در ازدحام میدان، به هر سو که بنگری، روشنایی موکب‌ها و عطر چای و نذری در هوا پیچیده است. اما در گوشه‌ای از این ازدحام، تصویری است که شاید کمتر در قاب دوربین‌ها می‌گنجد: دختران کوچک دبستانی با چادرهای ساده و دستانی کودکانه، بی‌آنکه نامی از خود بخواهند، مشغول شستن استکان‌هایی‌اند که از پذیرایی مردم مانده است.

پستوی موکب؛ جای توسل، تقرب و خدمت

صدای برخورد چینی‌ها با هم، موسیقی خاموش خدمتشان شده؛ نه فرصتی برای گفتگو دارند و نه میلی به دیده شدن. تمام حواسشان در همان دایره کوچک آب و کف خلاصه شده است. در سنی که بسیاری هنوز دل‌مشغول بازی و نقاشی‌های رنگارنگ هستند، این دختران در میدان اخلاص قد کشیدند.

پستوی موکب، آنجا که صدای همهمه فرو می‌نشیند و تنها بوی چای تازه مانده، یکی دستش را بالا می‌گیرد و زیرلب نجوا می‌کند. در این سکوت، نجواها شنیده می‌شد؛ نام حضرت رقیه (س) آرام بر لب‌ها جاری است. همان دختر سه‌ساله‌ای که در خرابه شام با دل شکسته‌اش تاریخ را روشن کرد، حالا پناه دل‌های کوچک این خادمان شده است. خود را نذر حسین زمان کرده‌اند و کارشان را هدیه‌ای کوچک در عزای بزرگ سیدالشهدای انقلاب می‌دانند.

تبلور همدلی در شب های رشت؛ روایت کودکانی که خادم شدند

آستین بالا زده‌اند تا مجلس برپا بماند و زائران با آرامش جرعه‌ای چای بنوشند. قامت‌های کوچکشان در میان بخار آب، تصویری از اراده‌ای بزرگ را نشان می‌دهد. اینجا خستگی مفهومی ندارد؛ کف مایع بر انگشتانشان چون حجاب نوری میان زمین و آسمان است. هر استکان که شسته می‌شود، گویی عهدی تازه بسته می‌شود؛ عهدی میان دل‌های کوچک و آرمانی بزرگ.

مجاهدان خاموش؛ دور از هیاهو، بی‌ادعا و پیوسته

در اینجا خبری از تشویق و دیده شدن نیست. دوربین‌ها معمولاً آن سوی میدان‌اند؛ جایی که پرچم‌ها در باد می‌رقصند و صداها اوج می‌گیرد. مجاهدت این دختران در قاب‌ها نمی‌گنجد، دستان کوچک کمتر در قاب‌ها دیده می‌شوند. مجاهدان خاموش همین‌جایند؛ پشت صحنه، دور از هیاهو، بی‌ادعا و پیوسته. روایتشان در لنزها ثبت نمی‌شود، در دل‌ها حک می‌شود.

هرکس از کنارشان بگذرد، بی‌آنکه چیزی بگوید، طنین حضورشان را حس می‌کند. کودکانی که در دل اجتماع، در سکوت و خضوع، برای رضای خدا کار می‌کنند؛ بی‌هیچ چشم‌داشتی، جز لبخند رضایت آن ارباب بزرگ که نامش با اشک آمیخته است.

و در میان این تصویر، یاد دختران میناب در ذهنم زنده می‌شود؛ همان‌ها که نامشان با مظلومیت و نجابت گره خورد. گویی نسیمی از یاد آنان در این موکب می‌وزد و به این دختران قوت قلب می‌دهد. انگار خدمت امشب، ادای احترامی خاموش به خاطره آن گل‌های پرپر نیز هست. دختران میناب، نشانی از معصومیت این سرزمین شدند و اکنون این خادمان کوچک، راه همان پاکی را ادامه می‌دهند.

خادم بودن قد نمی‌خواهد، دل می‌خواهد

در پایان، آنچه در ذهن می‌ماند، تصویر ظرف‌ها و کف مایع نیست، بلکه یاد دل‌هایی‌ست که زودتر از سن خود آموخته‌اند چگونه می‌شود خادم شد. کودکانی که در عزای سیدالشهدای انقلاب سهم خود را نه با اشک تنها که با کار و مجاهدت ادا می‌کنند، و ثابت می‌کنند برای خادم بودن قد و سن معیار نیست؛ دل که بزرگ باشد، میدان خدمت هم وسعت تاریخ می‌شود.

آن‌ها کوچک‌اند، اما دل‌هایشان بزرگ‌تر از شبِ میدان است. این دختران، با وضوی اشک و نیّت خدمت، مشق بندگی می‌نویسند؛ تا یادمان بماند، سرباز حسین بودن سن نمی‌خواهد، دل می‌خواهد. سرباز حسینِ زمان، در هر سنی و در هر جایگاهی، می‌تواند با نیت خالص و مجاهدتی خاموش، نام خود را در دفتر یاران ثبت کند.

پیام بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *