مجله اینترنتی شهر فارسی

مردم کف خیابان از تئاترها جلوتر هستند؛ پایان‌بندی نمایش کلیشه‌ای نیست!

مردم کف خیابان از تئاترها جلوتر هستند؛ پایان‌بندی نمایش کلیشه‌ای نیست!

خبرگزاری مهر- گروه هنر- فریبرز دارایی- علی حیدری؛ نمایش «دیکته‌طور» به نویسندگی و کارگردانی علیرضا معروفی، یکی از آثاری است که تلاش می‌کند در بستری خانوادگی، به مفاهیمی چون قدرت، سلطه، فروپاشی مناسبات انسانی و به مفاهیم مطلق‌گرا در زیست روزمره یک خانواده بپردازد. نمایشی که اگرچه در رویه روایی، قصه‌ای آشنا را روایت می‌کند، اما در شیوه اجرا، طراحی میزانسن‌ و استفاده از آجرها در طراحی صحنه به‌عنوان بستری برای حرکت و زیست شخصیت‌ها، جهان اجرایی متفاوتی را شکل می‌دهد؛ جهانی که بازیگران در آن، همزمان با حفظ تعادل فیزیکی، تزلزل درونی شخصیت‌ها را نیز بازنمایی می‌کنند.

«دیکته‌طور» بیش از آنکه بر پیچیدگی‌های روایی متکی باشد، تلاش می‌کند از طریق بدن بازیگر، ریتم اجرا، حرکت‌های گروهی و طراحی صحنه‌ای مینیمال، وضعیت تعلیق و ناپایداری شخصیت‌ها را به تماشاگر منتقل کند. در این اجرا، آجرها صرفاً یک عنصر صحنه‌ای نیستند، بلکه بخشی از وضعیت روانی و اجتماعی کاراکترها را نمایندگی می‌کنند؛ شخصیت‌هایی که مدام در مرز سقوط، ترس، وابستگی و بقا حرکت می‌کنند و همین وضعیت، بازی بازیگران را به تجربه‌ای مبتنی بر تمرکز، محاسبه و هماهنگی جمعی تبدیل کرده است.

از سوی دیگر، روند شکل‌گیری نمایش نیز مبتنی بر تعامل مستمر میان بازیگران و کارگردان بوده است. گروه اجرایی در طول تمرینات، با حذف و اضافه شدن صحنه‌ها، تغییر در ایده‌های اجرایی و رسیدن به نوعی «تن واحد» در بازی‌ها، تلاش کرده‌اند اجرایی یکدست خلق کنند؛ اجرایی که به گفته بازیگران، بسیاری از ویژگی‌های نهایی آن، در مواجهه اولیه با متن قابل پیش‌بینی نبوده است.

نمایش «دیکته‌طور» از ۱۷ اردیبهشت در سالن سمندریان تماشاخانه ایران‌شهر با مدت زمان ۵۰ دقیقه‌ای به صحنه رفته است.

در نشستی که با حضور علیرضا معروفی نویسنده و کارگردان نمایش، مجید رحمتی، کیمیا خلج، الهه زحمتی و ایمان سلگی در خبرگزاری مهر داشتیم، درباره شکل‌گیری ایده اجرایی نمایش، روند تمرینات، تجربه بازی روی آجرها، نسبت متن و اجرا، چالش‌های بازیگری در این شیوه اجرایی و همچنین نگاه گروه به پایان‌بندی اثر بحث و بررسی‌هایی صورت گرفت.

در ادامه بخش دوم و پایانی نشست نمایش «دیکته‌طور» را می‌خوانید:

* پیش از تماشای نمایش به اسم نمایش فکر کردم و وقتی با صحنه و گروه اجرایی نمایش مواجه شدم خانواده‌ای را دیدم که تحت یک نگاه سنت‌گرا در زیست عادی خود دچار اختلال شده است. موضوع نمایش برای من، موضوع بکری نبود و باتوجه به شکل پایان‌بندی به سمت کلیشه‌ای شدن رفت و به آثار دیگری هم در تئاتر ایران در سال‌های اخیر شباهت داشت اما چیزی که نمایش را مقداری متفاوت و متمایز می‌کرد، شیوه اجرایی و میزانسن‌هایی بود که روی آجرها شکل می‌گرفت. این ایده کلی متن و شیوه اجرایی با نگاه جمعی و گروهی شکل گرفت یا صرفا توسط نویسنده و کارگردان عملی شد؟

علیرضا معروفی: متن ۴ سال پیش نوشته شده بود؛ اسم نمایشنامه اول «زنان» بود، بعد شد «سهم» و ما دنبال اسم بهتری بودیم. این‌قدر سرعت تغییرات در جامعه زیاد است که ما بعد از جنگ تصمیم گرفتیم پایانش به این سمت برود و این شکلی بشود و اسم نمایش هم پس از جنگ انتخاب شد. به‌نظرم ما هیچ ایده بکر و تازه‌ای نداریم و مثلا هزار اثر داریم که راجع به طلاق است، ولی آن زاویه‌ای که اصغر فرهادی به آن نگاه می‌کند متفاوت است. بله، شاید آثار زیادی درباره یک پدر دیکتاتور داشته باشیم، اما اینکه از چه زاویه‌ای به آن نگاه می‌کنیم، متفاوتش می‌کند و اصلاً بیاییم درباره این بحث کنیم که آیا کارکرد دارد و اصلاً حرف امروز ما است یا نه؟

مردم کف خیابان از تئاترها جلوتر هستند؛ پایان‌بندی نمایش کلیشه‌ای نیست!

علیرضا معروفی: به‌نظرم ما هیچ ایده بکر و تازه‌ای نداریم و مثلا هزار اثر داریم که راجع به طلاق است، ولی آن زاویه‌ای که اصغر فرهادی به آن نگاه می‌کند متفاوت است. بله، شاید آثار زیادی درباره یک پدر دیکتاتور داشته باشیم، اما اینکه از چه زاویه‌ای به آن نگاه می‌کنیم، متفاوتش می‌کندمجید رحمتی: وقتی که راجع به مفاهیم ازلی و ابدی حرف می‌زنیم، از بشر اولیه تا همین الان و حتی در قرنی که ما در آن زندگی می‌کنیم، مفاهیم دیکتاتورگونه وجود داشته است، پس یعنی امضای معروفی را به لحاظ مفهومی نمایشنامه دارد. ولی اتفاقی که افتاد این بود که من وقتی خودم این اتفاق را راجع به یکی از نمایشنامه‌های خیرالله تقیانی‌پور که چند سال پیش در سالن چهارسوی مجموعه تئاترشهر اجرا کردیم دیدم، اول گفتم: «کلیشه». ولی وقتی سر تمرین رفتم، کارگردان آقای حسین مسافرآستانه بودند و نظرم عوض شد. در مورد «دیکته‌طور» هم من علیرضا معروفی را از قبل می‌شناختم و اجراهایش را دیده بودم. می‌دانستم که با یک فکر، طراحی و کانسپت نمایشی سر تمرین می‌آید. ۲-۳ روز اول اصلاً چیزی نگفت، فقط نمایشنامه را می‌خواندیم و حتی اجازه می‌داد متن را زیر و رو کنیم. بعدها فکر کنم چهار یا پنج صحنه را کامل حذف کردیم؛ صحنه‌های کوتاهی که بین مرگ دختر و رابطه دختر و پدر اتفاق می‌افتاد، حذف شدند. کارگردان می‌خواهد اثرش را، یا به اصطلاح من، «قورمه‌سبزی» خودش را درست کند. این «قورمه‌سبزی» حتی کلیشه‌ای را نمی‌خواهد داخل ظرف یکبار مصرف بریزد، می‌خواهد در ظرف درستی قرارش بدهد.

همان‌جا بیشتر ترسیده بودم که ای وای، حالا وظیفه منِ بازیگر و پنج بازیگر دیگری که داریم با هم همکاری می‌کنیم چقدر سخت است. خوشبختانه این‌قدر همدل بودیم و من بارها به علی گفتم که این کار جزو معدود کارهایی است که واقعاً دلی پیش رفت. فکر می‌کنم بعد از عید آمدیم سر تمرین و از همان روزهای اول فهمیدم که این اجرا قرار است به یک‌دستی برسد. من بازیگری هستم که آرام و قرار ندارم و در هر گروهی که می‌روم، سعی می‌کنم از تمام استعداد و ایده‌هایم استفاده کنم و علی هم خوشبختانه همراه بود و خیلی کمکم کرد، چون می‌خواستیم به یک‌دستی در اجرا برسیم. درست است که شاید کاراکتر پدر، که ایمان سلگی انصافاً هم خوب بازی می‌کند، کمی برجسته‌تر از بقیه باشد، اما بیشتر به خاطر وجه دراماتیک و عملی است که این شخصیت در خانواده رقم می‌زند و به‌عنوان نقطه عطف عمل می‌کند. با این حال وقتی رفتیم توی دل کار، به آن یک‌دستی رسیدیم و من فوق‌العاده از ایده علیرضا معروفی خوشم آمد؛ همین که پایمان روی صحنه نیست و این عدم تعادل و معلق بودن، به‌روزترین وضعیت‌ ما در این روزگار است.

کیمیا خلج: روز اولی که متن را خواندم، به نظرم کلیشه‌ای نیامد، ولی برایم قصه آشنایی بود؛ یعنی این‌طور بود که خب، متنی شبیه به خیلی از متن‌هایی است که دارد کار می‌شود. زمانی که علیرضا می‌خواست یکی دو نقش دیگر این نمایشنامه را به من پیشنهاد بدهد، حتی برای خودم به‌عنوان بازیگر خیلی جذاب بود، چون علیرضا معروفی به لحاظ بازیگردانی، چیزهایی را در تمرین از تو می‌گیرد و چیزهای دیگری به تو می‌دهد و این برای من خیلی جذاب بود. ۲-۳ جلسه که گذشت و کم‌کم ایده‌های کارگردانی داشت به ما تزریق می‌شد، دیدیم که خیلی کار عجیبی دارد شکل می‌گیرد. یعنی من روز اولی که متن را خواندم، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم کاری که الان روی صحنه بازی می‌کنم، چنین چیزی باشد. برای من متن، یک متن معمولی بود، شبیه به خیلی از متن‌ها، ولی این شیوه اجرایی چیزی است که آن را به‌نظر من خاص کرده و باعث شده ما به یک تن واحد تبدیل بشویم. دیروز هم به خود علیرضا می‌گفتم که اجرای این نمایش طوری است که احساس می‌کنم انگار همه یک نفرند و اگر یک نفر بخواهد بیرون بزند، انگار همه درونش هستند. الان فکر می‌کنم این انسجامی که در گروه به وجود آمده باعث شده یک‌دستی شکل بگیرد.

مردم کف خیابان از تئاترها جلوتر هستند؛ پایان‌بندی نمایش کلیشه‌ای نیست!

خدا را شکر بیشتر آدم‌هایی هم که کار را می‌بینند دوستش دارند و من فکر می‌کنم واقعاً نتیجه‌اش این است که در پروسه تمرینات، اتفاقی بین بازیگرها و بدنه کار، با صحنه، لباس‌ها و … افتاد که کار را به یک تن واحد تبدیل کرده است. این برای من خیلی جذاب است و فکر می‌کنم بعضی وقت‌ها آدم نباید گول کلیشه را بخورد. آدم روز اول یک چیزی فکر می‌کند، می‌رود توی دل کار و می‌بیند تبدیل به چیز دیگری می‌شود. خیلی وقت‌ها هم برعکس است؛ روز اول فکر می‌کنی وای چه متن و چه نقشی، ولی وقتی وارد کار می‌شوی می‌بینی اصلاً چیز دیگری از آب درمی‌آید. کار علیرضا به نظرم صد برابر بهتر از چیزی شد که روز اول خوانده بودیم.

علیرضا معروفی: شما «میراث» آقای بیضایی را نگاه کنید، هنوز هم کار می‌کند. «میراث» را الان اجرا کنید، هنوز هم هست. «سعادت لرزان مردمان تیره‌روز» را ببینید؛ ما هنوز هم به‌نظر من چنین پدرهایی داریم. من دفاع نمی‌کنم یا مثلاً نمی‌خواهم کار خودمان را با این آثار قیاس کنم، مسئله دلالت قصه بر مفهوم «خانواده» است.

الهه زحمتی: من قبلاً با علیرضا کار کرده بودم و از همان روز اول می‌دانستم چیزی که داریم می‌خوانیم، وارد جهان کاری علیرضا خواهد شد. فضای کاری‌اش را می‌شناسم و می‌دانستم کار، چه از نظر متن، چه بازی‌ها و چه از هر نظر دیگری، وارد یک جهان متفاوت خواهد شد.

* برخی معتقدند پایان‌بندی نمایش می‌توانست شکل دیگری داشته باشد. به نظر شما پایان‌بندی نمایش اگر به شکل دیگری رقم می‌خورد، چه اتفاقی می‌افتاد؟

ایمان سلگی: نسل‌هاست که اتفاقی در حال تکرار است، ولی در نهایت این ماییم که باید تفکرمان را عوض کنیم. هر اتفاقی که می‌خواهد در خانواده‌مان، در مملکت‌مان یا در اداره‌مان بیفتد، در نهایت این منم که باید آگاه باشم با آن مدیر، آن پدر، آن رئیس یا هر کسی که آن بالاست، چطور برخورد کنم. اگر این آگاهی نباشد، ما همیشه دنبال منفعت خودمان می‌رویم و آن اتفاق تکرار می‌شود. حالا هرکسی هم که بیاید، حتی اگر بهترین آدم دنیا باشد، وقتی من مدام در برابرش تعظیم کنم و فقط به فکر منفعت خودم باشم، او هم تبدیل به دیکتاتور می‌شود. برای این آدم‌ها خودِ خانه مهم نیست، زیرِ خانه مهم است؛ به فکر منفعت خودشان هستند و می‌خواهند یک نفر بالا باشد تا آنها به زیرِ خانه برسند. فرقی هم نمی‌کند چه کسی آن بالا نشسته باشد؛ در نهایت به همان هم تعظیم می‌کنند.

* شما در این نمایش بیشتر دغدغه اجتماعی داشتید یا سیاسی؟ سیر و روندی که مسائل سیاسی در جامعه ما از سال ۱۴۰۱ به بعد داشته بسیار تاثیر عمیقی داشته است و نمی‌توان دغدغه اجتماعی و سیاسی را در کفه‌ای یکسان از لحاظ تاثیرگذاری گذاشت. معتقدم ساختار نمایش، بیشتر اثر را سیاسی کرده است، فکر می‌کنم اگر پایان‌بندی نمایش به شکل و گونه‌ای بود که به نسل بعدی و نسل جدید هم چیزی دیکته نمی‌شد، می‌توانستیم مفاهیم دیگری را از نمایش استخراج کنیم.

مردم کف خیابان از تئاترها جلوتر هستند؛ پایان‌بندی نمایش کلیشه‌ای نیست!

علیرضا معروفی: هم سیاسی است و هم اجتماعی. آیا اگر حرفی حتی‌ اگر شعاری باشد، اما همزمان درست هم باشد، بیان و اجرای آن اشتباه است؟

*فکر نمی‌کنید اگر بناست حرف سیاسی در تئاتر بیان شود، باید به قدری زیبا بیان شود که با حرف‌هایی که در کف خیابان شنیده می‌شود، متمایز باشد؟

ایمان سلگی: نمی‌توانیم خیابان و تئاتر را در یک مقیاس قرار دهیم، خیابان خیلی از تئاتر جلوتر است. نمی‌شود خیابان را روی صحنه آورد. برای مثال در همکاری با برخی کارگردان‌هایی که من در آثار آنها حضور داشتم، حرف‌های سانتی‌مانتال و نمایشی بیان می‌شود که جنبه شعاری بسیار پررنگ‌تری دارد.

ایمان سالگی: نمی‌توانیم خیابان و تئاتر را در یک مقیاس قرار دهیم، خیابان خیلی از تئاتر جلوتر است. نمی‌شود خیابان را روی صحنه آورد. برای مثال در همکاری با برخی کارگردان‌هایی که من در آثار آن‌ها حضور داشتم، حرف‌های سانتی‌مانتال و نمایشی بیان می‌شود که جنبه شعاری بسیار پررنگ‌تری دارد

علیرضا معروفی: واقعیت این است که من مخالف هستم؛ شما اولین نفری نیستید که این نقد را به پایان‌بندی نمایش دارید. چه در بین مخاطبان و چه در بازبینی. اما فکر می‌کنم از نکات متمایز کننده در نمایش من با دیگر آثاری که شباهت‌هایی از لحاظ موضوعی دارند، همین پایان‌بندی است. در شبی از اجراها، در بخش پایانی نمایش مخاطبان همذات پنداری چشمگیری با کار کردند.

ایمان سلگی: قطعا اینکه مخاطب نمایش شما را دوست داشته باشد، بسیار لذت‌بخش است. اما قطعا این ملاک نیست که اگر مخاطب کار را دوست داشته باشد کار، کار خوبی است و اگر دوست نداشه باشد، بالعکس. من به نوبه خودم با اینکه حرف هایی را در لفافه بزنیم، مخالف هستم. زیرا در خیابان هیچ لفافه‌ای وجود ندارد.

* در بخش بعدی نشست می‌توانیم به تجربه حضور بازیگرها در این نمایش، باتوجه به شیوه اجرایی و بهره‌گیری از آجرهایی که میزانسن‌ها روی آن شکل می‌گیرد، بپردازیم. این موضوع ۲ وجه دارد؛ اول اینکه حضور روی آجرها و از دست ندادن تعادل، ایست و قدم برداشتن روی آنها نیازمند تمرکز است و همزمان باید تزلزلی که در راه رفتن روی آجرها، باتوجه به درونمایه اثر و شخصیت‌ها وجود دارد، روی صحنه بیرونی شود. درباره این تجربه بگویید.

الهه زحمتی: من تصور نمی‌کردم که شوخی‌شوخی قرار است آجر روی صحنه باشد. ابتدا نمی دانستم قرار است این آجرها به چه شکلی روی صحنه باشد بعد کم‌کم دیدم نه، قضیه این است که کامل باید روی آجرها باشیم و برای علیرضا «نشد» وجود ندارد. شب اول اجرا پیش می‌آمد که انگشت پایم به کف زمین بخورد، ولی مدام به خودم می‌گفتم این اتفاق باید کاملاً از بین برود که خوشبختانه الان دیگر به هیچ عنوان پایم به کف زمین برخورد نمی‌کند.

مردم کف خیابان از تئاترها جلوتر هستند؛ پایان‌بندی نمایش کلیشه‌ای نیست!

من این را یاد گرفتم که واقعاً همه‌چیز با تمرین امکان‌پذیر است، هرچند اوایل خیلی سخت بود. هم باید تعادل‌مان را حفظ می‌کردیم، هم از علیرضا می‌ترسیدم که اگر پایم به زمین بخورد عصبانی می‌شود و هم باید تمرکزم روی بازی‌ام می‌بود. یعنی اوایل تمرین خیلی سخت بود که تمرکزم روی بازی باشد یا روی ایستادن و حفظ تعادل. واقعاً برایم چالش بزرگی بود. خدا را شکر تا جایی که توانستم سعی کردم رضایت علیرضا را جلب کنم.

کیمیا خلج: اتفاق دیگری هم که هست این است که ما هر شب روی صحنه، همدیگر را نگاه می‌کنیم. مثلاً الهه دارد دیالوگ می‌گوید، حرکت می‌کند و همزمان من دارم نگاهش می‌کنم و بعدتر شب که می‌روم خانه و استراحت می‌کنم، با خودم می‌گویم واقعاً کار سختی است. از این جهت، کار سخت اما چالش جذابی بود که با تمرین به آن رسیدیم. ما باید یک مهندسی دقیق داشته باشیم. هر شب که بچه‌ها را نگاه می‌کنم، ایمان، مجید، الهه و بقیه، می‌بینم علاوه بر اینکه روی آجرها حرکت می‌کنند و دیالوگ می‌گویند، حواس‌شان هم هست که نیفتند.

مجید رحمتی: اوایل قرار بود موسیقی کار در فضای افکتیو و به‌صورت زنده باشد، اما بعد از چند جلسه تمرین به این نتیجه رسیدیم که حضور یک آهنگساز روی صحنه می‌توانست باعث ایجاد اختلال در فهم مخاطب از نمایش شود مجید رحمتی: خیلی به لحاظ قدرت بدنی و حتی ترس، برای من بازیگریِ چالش‌برانگیزی بود، مخصوصاً که زمان تمرین هم کم بود. البته علی بعضی وقت‌ها ایده می‌داد که حتی بیشتر، از این آجرها استفاده کنیم، ولی دیگر در بعضی جاها خیلی گل‌درشت می‌شد. ما عملاً روی زمین نیستیم و معلقیم و این برای من خیلی جذاب بود. من به بچه‌ها تمرین می‌دادم و خب خسته می‌شدند. خودم هم بعضی وقت‌ها در خانه پاهایم را تنبیه می‌کردم.

کیمیا خلج: علیرضا یک مهندسی دقیق با آجرها انجام داده است. همه آجرهای روی صحنه شبیه هم نیستند و به لحاظ شکلی و فرمی با هم تفاوت دارند، در صورتی که می‌توانست با آجرهای یکسان این کار را انجام بدهد.

ایمان سلگی: من در ابتدا مخالف این شیوه اجرایی بودم، اما به جذاب بودن ایده باور داشتم. زیرا در ابتدا با آجرهایی تمرین کردیم که کهنه بود و راه رفتن روی آنها بسیار سخت بود، پس از مدتی آجر نو رسید و تا حد قابل توجهی این چالش مرتفع شد.

* سادگی صحنه برای من بسیار نقطه قوت بود. کاربردی بودن صحنه و ساده بودن آن، نکته بسیار مثبتی است. منهای مسئله مادر در صحنه که منطق آن را درک نکردم اما فکر می‌کنم بخش عمده خوش‌ریتم بودن و تمیز بودن نمایش، ناشی از ریتم درست بازیگران، بازی‌ها، بده‌بستان‌های درست و صحنه ساده بود که از نقاط قوت نمایش برای من محسوب می‌شد. با این حال دوست داشتم موسیقی نمایش جنس دیگری داشته باشد که با ساختاری که روی صحنه در حال رخ دادن است، همخوانی بیشتری پیدا کند.

الهه زحمتی: من احساس می‌کنم موسیقی کار خیلی روی مخاطب و حتی روی خود منِ بازیگر تأثیر می‌گذارد و فکر می‌کنم کاملاً همراه با فضای نمایش است.

مردم کف خیابان از تئاترها جلوتر هستند؛ پایان‌بندی نمایش کلیشه‌ای نیست!

مجید رحمتی: اوایل قرار بود موسیقی کار در فضای افکتیو و به‌صورت زنده باشد، اما بعد از چند جلسه تمرین به این نتیجه رسیدیم که حضور یک آهنگساز روی صحنه می‌توانست باعث ایجاد اختلال در فهم مخاطب از نمایش شود.

علیرضا معروفی: موسیقی نمایش قبلی من، «دیفن هیدرامین»، زنده بود. در «دیکته‌طور» هم سازهای مختلف را تست کردیم، اما همان‌طور که آقای رحمتی گفتند، ممکن بود حضور آهنگساز و گروه موسیقی تمرکز مخاطب را بگیرد. درباره موضوع مادر هم، در متن اولیه ویلچر وجود داشت و کاراکترها در طول نمایش با ویلچر خالی مادر حرف می‌زدند، اما در نهایت به این نتیجه رسیدیم که به شکل فعلی اجرا شود.

* سخن پایانی؛ اگر چیزی فکر می‌کنید مغفول مانده است و لازم است که بیان شود، بفرمایید.

مجید رحمتی: ما سعی کردیم و دوست داریم در این فضای عصبی جامعه که در زندگی همه است و امیدواریم به نتیجه خوبی برسد، کمی از دغدغه‌های اجتماعی روزمره مردم کم کنیم. این بحث حمایت مالی دولت را در ابتدای نشست گفتم. در شاهنامه مفهومی تحت عنوان «توتم» وجود دارد که هرچیزی وابسته به دیگری است. مسئولان فرهنگی بدانند که حضورشان به حضور بچه‌های تئاتر بستگی دارد.

علیرضا معروفی: در پایان از مجموعه تماشاخانه ایران‌شهر ممنونم؛ از مدیریت مجموعه آقای امین اشرفی که کمال همکاری را با گروه نمایش ما داشته است و با لطف و محبت‌شان مقرر کردند که ۲۰ درصد از فروش نمایش که سهم سالن است در اختیار گروه قرار گیرد. همچنین از آقای محسن حسن‌زاده مدیر هنری مجموعه و دیگر همکاران و پرسنل محترم مجموعه تماشاخانه ایران‌شهر کمال تشکر را دارم.

پیام بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *