مجله اینترنتی شهر فارسی

کنار مزار سوم از ردیف آخر

کنار مزار سوم از ردیف آخر

خبرگزاری مهر – مجله مهر: از تهران با خودم قرار گذاشتم توی میناب با کسی وارد صحبت شوم که حرفش چیزی شبیه دانسته‌های خودم در هفت سال مادری‌ام برای دخترم باشد؛ شاید بتوانم بفهمم صبح دخترت را بفرستی مدرسه و به ظهر نرسیده دنبال تکه‌های پیکرش همه‌جا را بگردی یعنی چه؟

از ارتباط با پسربچه‌ها هیچ‌چیز نمی‌دانستم و دلم نمی‌خواست پای حرفی که نمی‌فهمم بنشینم و آخرسر ازروی تزویر سرم را تکان دهم و چشم‌هایم را پر از اشک کنم. می‌خواستم دخترم را در تک‌تک صحنه‌هایی که مادر دختربچه‌ای مینابی تعریف می‌کند، تصور کنم تا وقتی خواستم چیزی بنویسم از شجره‌ طیبه، کلمات خودشان روی صفحه تایپ شوند.

با این تصمیم، خودم را بین وسایلم جا دادم، مثل بارانیِ نازکی که می‌گذاری گوشه‌ی چمدانت تا اگر احیاناً هوای بهار طوفانی شد، بپوشی. تصمیم گرفتم خودم را در میناب از چمدان بیرون نیاورم، مگر مادری دختردار مرا بکشد بیرون. شب اولی که رفتم گلزار شهدا مثل زمان‌هایی که در بازار و پارک و خیابان، صورت‌های بقیه برایم محو می‌شوند و چشم‌هایم فقط دخترم را دنبال می‌کنند، تصویر پسرها روی سنگ قبرها برایم واضح نمی‌شد و چشمم دنبال عکسی دخترانه می‌چرخید.

شنیده بودم مدرسه دخترانه و پسرانه بوده؛ اما نمی‌توانستم کشته شدن پسری را تصور کنم. حتی در محل انفجار مدرسه هم هرچه تصویر در ذهنم می‌ساختم، صورت‌های زخمی دخترهایی بود که در خوش‌بینانه‌ترین حالت سالم مانده بودند و از بدن جدا نشده بودند.

همه‌ی گروهمان پخش شده بودند در قبرستان و من از ردیف آخر شروع کردم. کنار قبر سوم از ردیف آخر، زن جوانی به مردی که کنارش روی حصیر نشسته بود گفت: «انگار تازه همه دارن می‌فهمن این مدرسه پسر هم داشته» و به کلیپی که از موبایل بینشان درحال پخش بود، اشاره کرد. خودم را انداختم وسط جمله‌ی نیمه‌تمامش. گفتم: «نه. همه می‌دونن مدرسه دخترونه و پسرونه بوده.» رویش را از قبر بلند کرد و به من که بالاسرش ایستاده بودم، نگاه انداخت. زانوهایم را گذاشتم روی سنگ‌ریزه‌های کف قبرستان و دستم را بردم جلو. انگشت‌های سردم رفت بین انگشت‌های لاغر و کشیده‌ی زن. دستم را کمی کشید تا کنارش بنشینم.

کنار مزار سوم از ردیف آخر

مردم میناب این‌طور بودند که هرجا با آن‌ها سلام‌علیک را شروع می‌کردی، با حجم عظیمی از دعوت روبه‌رو می‌شدی. حالا دعوت شده بودم بنشینم روی حصیر بین دو قبری که از قصد نگاه نکرده بودم عکس رویشان پسر است یا دختر. با خیال اینکه مادری هم‌سن‌وسال خودم روبه‌رویم نشسته‌، دنبال کلمه می‌گشتم تا به زبان بیاورم. هیچ‌وقت کلمه‌های روان و دل‌نشینی برای معاشرت با غریبه‌ها به دهانم نمی‌آید و می‌ترسیدم زن را از دعوتش پشیمان کنم. کمی که به صورت زن خیره ماندم، احساس کردم او منتظر است به بقیه‌ی خانواده هم سلام کنم.

رویم را اول به راست و بعد به چپ چرخاندم. هر دو پسر بودند: حامد و هانی، ده‌ساله و هفت‌ساله. فکر می‌کردم پسرها عکس گرفتن را دوست ندارند؛ اما در عکس‌های روی سنگ قبر، هردو با صبر و حوصله به دوربین نگاه کرده بودند. دستی به قبرهایشان کشیدم و وقتی دوباره به زن نگاه کردم، خیالش جمع شده بود از توجهم به بچه‌ها. گفتم: «نمی‌دونم باید چی بگم.» موهایش را کرد زیر چادر نازکش و گفت: «پسرهایی که شهید شدن، تقریباً دو برابر دخترها بودن. تا همین چند روز پیش همه می‌گفتن مدرسه‌ دخترانه‌ میناب. چرا همه فکر می‌کنن مرگ دخترها سخت‌تره؟»

به بنر بالای قبر نگاه کردم. دو برادر دست انداخته بودند گردن هم. یکی‌شان نسخه‌ کوچک شده‌ دیگری بود. هانی، پسر کوچک‌تر، جوری خندیده بود که جای خالی دندان‌های افتاده‌اش معلوم بود و حامد لبخندش را کنترل کرده بود تا شیک باشد، مثل لباس‌های نو و هم‌رنگشان. زن حرفش را ادامه داد: «برادرزاده‌های من همدم و دل‌سوز داداشم بودن. داروندار داداشم، پسرهاش بودن. برای خودِ منم…» بدون آنکه سرش را بچرخاند از گوشه‌ی چشم برادرش را نگاه کرد و سرش را انداخت پایین. نمی‌خواست سهمی از بچه‌ها برای خودش قائل شود؛ اما من در همان چند جمله‌اش، سهمش را توی سرم کنار گذاشتم.

حالا دیگر هیچ‌چیز از خودم که در چمدان منتظر بود بیرون کشیده شود، نمانده بود. نه مادری جلوی رویم نشسته بود و نه دختری در قبرهای کنارم دفن شده بود. حرف‌هایمان با هم خیلی ادامه نداشت؛ چون همه‌چیز روشن بود و به من ثابت شده بود مرگ پسرها آن‌قدر مثل خودشان قوی است که از پدر و مادر تا عمه را جوری تکان می‌دهد که بعداز شنیدن گوشه‌ای از توصیفش، دیگر توان نداری به قبرهای دیگر سر بزنی.

یادواره‌ «هانی‌ و حامد پری‌تقی‌نژاد» که در حملات تروریستی آمریکایی اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسیدند.

راوی: نفیسه صادقکار

پیام بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *