خبرگزاری مهر – مجله مهر: سختتر از چیزی است که فکرش را میکردم؛ عبور کردن از بین مزارهایی که همسنوسال پسر خودم هستند… نگاه کردن توی چشمهایشان. توی صورت همهشان پسر خودم را میبینم. تاریخ تولدها را روی سنگ مزار میخوانم. پای یکیشان میایستم. دو ماه از پسرم کوچکتر است. کنار مزار «آریا» میمانم. یک کلاسسومی پیدا کردهام، مثل پسر خودم.
زنی که کنار مزار نشسته، از توی کیسه کنار دستش شمعی درمیآورد و روی سنگ مزار میگذارد. بعد کیسهای پر از شکلات تعارفم میکند. ایستادهام و به عکس پسربچه عینکی روبهرویم نگاه میکنم. «جدولضرب رو یاد گرفته بود؟» اوایل اسفند پسرم تازه حفظ جدولضرب را تمام کرده بود. زن لبخندی به لبش مینشیند و میگوید: «آره، تازه یاد گرفته بود.» با افتخار ادامه میدهد: «اووو، خیلی چیزها یاد گرفته بود.» تازه یادم آمده از نسبتش با آریا بپرسم. «من خالهشم.»
«همون شنبه که شهید شدن، شب جمعهی قبلش داشت بهم میگفت خاله این مدرسه خیلی خوشه، خیلی خوبه.» تازه امسال آمده بود این مدرسه. «پرسیدم چرا خاله؟» خندهای محو از مرور خاطرهای دور، روی صورتش جاگیر شد. «گفت اینجا بهمون آیةالکرسی یاد دادن، دعای عهد یاد دادن. خیلی خوشحالم اومدم اینجا.» سر بالا میگیرد و تعارفم میزند که بنشینم. هنوز ایستادهام.
«همیشه میگفت من شهید آریام.» تعجبم را پنهان نمیکنم. «یعنی چی؟ همینجوری میگفت؟» سر تکان میدهد. «آره، مامانبزرگش، یعنی مادرم، اسمش زینبه. بهش میگفت شما سیده زینبین، منم شهید آریا.» حالا با هیجان بیشتری تعریف میکند. «به بقیه میگفت شما چیزی نیستینا، اما من شهید آریام.» نگاه کردم به صورت معصوم عینکیاش روی مزار، به چهرهی شهید آریا. این پسر چقدر ساده رؤیا و آرزویش را در واقعیت زندگی کرد.
زنگ میزنم به خانه تا با پسرم صحبت کنم. میپرسم: «ریاضی کجا رسیدین؟» میگوید: «فصل آمار و احتمالیم.» نمیدانم چه دردی است دچارش شدهام. ازش میپرسم که دلم بیشتر بسوزد. یادم بیفتد آریا نه به آمار رسید و نه احتمال. به یقین رسید. شهید آریا کلاس سیام و سیهزارم را هم تمام کرده است.
یادواره «آریا بهادری» که در حملات تروریستی آمریکایی – اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در میناب به شهادت رسید.
راوی: خاله شهید آریا بهادری



