به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از وبدا، جزیره خارگ یکی از نقاطی بود که در جنگ تحمیلی سوم مورد حمله دشمنان آمریکایی صهیونی قرار گرفت.
حالا سرپرست مرکز خدمات جامع سلامت جزیره خارگ، به همراه بهیار این مرکز؛ از روزهای جنگ گفتند.
روایت اول
فهیمه زمانی، پرستار و سرپرست مرکز خدمات جامع سلامت جزیره خارگ است.
وی گفت: متولد گچساران در استان کهگیلویه و بویراحمد هستم. مادرم اهل گچساران و پدرم اهل خارگ است. تمام دوران کودکیام را در خارگ گذراندم، در دانشگاه علوم پزشکی شیراز پرستاری خواندم و دوباره به خارگ برگشتم.
شروع روایت
روز نهم اسفند ۱۴۰۴ بود. حدود ساعت ۱۰ و ۲۰ دقیقه صبح در اتاق کارم در طبقه بالای مرکز بهداشت بودم که صدای انفجارها را شنیدم. در ابتدا نمیدانستم چه اتفاقی افتاده و مشغول انجام کارهایم بودم، اما وقتی دیدم پایین مرکز شلوغ شده و صدای همکاران میآید، متوجه شدم جزیره خارگ هم هدف حمله دشمن قرار گرفته است.
اولین صحنهای که وقتی از پلهها پایین آمدم دیدم، خانم کشوریان بود؛ بهیار مرکز که دو فرزند خردسال دارد. بچههایش به شدت گریه میکردند و شرایط بسیار دلهرهآور بود. همکاران دیگر هم رفته بودند فرزندانشان را از مهدکودک آورده بودند تا از جزیره خارج شوند.
وضعیت خروج از جزیره
همان لحظه هم خروج از خارگ آسان نبود. تردد کشتیها و شناورها با فاصله زمانی چندساعته انجام میشد و مردم زیادی برای خروج از جزیره به اسکله هجوم آورده بودند. همکاران ما در شرایط خیلی سخت، بچههایشان را به دوستان یا آشنایان سپردند تا آنها را به گناوه ببرند. واقعاً شرایط خاص و سنگینی بود، چون همه چیز ناگهانی اتفاق افتاده بود و مردم در اضطراب کامل بودند.
مهمترین نگرانی مردم خارگ
شرایط خارگ به گونهای است که در زمان بحران، اضطراب مردم خیلی بیشتر میشود. حتی در جنگ ۱۲ روزه هم با اینکه اتفاق مستقیمی در خارگ نیفتاد، استرس مردم کاملاً محسوس بود. در جلسات مرتب به مسئولان میگفتم بزرگترین اضطراب مردم در چنین شرایطی، مسئله خروج از جزیره است.
وقتی تهدیدی ایجاد میشود، مردم فوری میخواهند از جزیره خارج شوند اما محدودیت رفتوآمد و شرایط حملونقل، فشار روحی زیادی ایجاد میکند.
چه کسانی در مرکز بهداشت ماندند
خانم کشوریان، بهورز مرکز و آقای حقیقیفرد از کارکنان حراست، از جمله افرادی بودند که در خارگ ماندند. در مقاطعی از جنگ، مخصوصاً تعطیلات، فقط من، آقای حقیقیفرد و خانم کشوریان در مرکز حضور داشتیم.
روایت حمله ۲۳ اسفند
۲۳ اسفند، حدود ساعت ۳ بامداد، حمله هوایی بسیار شدیدی به خارگ شد که واقعاً شرایط را سختتر کرد. خارگ جزیره کوچکی است؛ حدود ۴ کیلومتر در ۸ کیلومتر. هر انفجاری که در هر نقطه رخ میداد، انگار کنار خودمان اتفاق افتاده بود.
فرودگاه تا مرکز بهداشت فاصله زیادی ندارد و خانه ما هم دقیقاً کنار مرکز است. صبح که به مرکز رفتم، ترکشها و پرتابههای ناشی از انفجار فرودگاه را داخل مرکز بهداشت دیدم.
شایعه ورود دشمن به خارگ
از همان ساعات اولیه حمله شدید، تماسهای زیادی از داخل خارگ و حتی بیرون جزیره با ما گرفته میشد. شایعات زیادی پخش شده بود که نیروهای دشمن وارد خارگ شدهاند. حتی تماسهای هدفمند هم با برخی افراد گرفته میشد و همه ما تصور میکردیم احتمال دارد دشمن وارد جزیره شده باشد.
از حدود ساعت ۲:۳۰ تا ۴:۳۰ بامداد، واقعاً شرایط روحی بسیار بدی داشتیم. حتی پدر و مادرم که در اصفهان زندگی میکنند تماس گرفتند و اصرار داشتند که خارگ را ترک کنیم.
شرایط خانواده
پسر بزرگم که ۸ ساله است، آن شب حالش خیلی بد شد و دچار اضطراب شدید شد. در کل دوران جنگ فقط چهار روز از جزیره خارج شدیم تا پدر و مادرم از اصفهان بیایند و بچهها را با خودشان ببرند، اما بعد از چهار روز، بچهها گفتند دوباره میخواهند به خارگ برگردند و ما دوباره برگشتیم. از نهم اسفند تا امروز فقط چهار روز خارج از جزیره بودم.
لحظه تحویل سال
روز ۲۹ اسفند، لحظه سال تحویل، با کشتی به خارگ رسیدیم که ناگهان دوباره صدای انفجار از سمت اسکله شنیده شد؛ جایی که خیلی به خانه ما نزدیک است. آن کشتی مسافربری که ما را آورده بود، همان زمان درگیر شرایط حمله شد و بعد از آن دیگر تردد فقط با قایقهای کوچک انجام میشد.
روز قبل از آتشبس
یک روز قبل از آتشبس، همکارانم از خارگ رفته بودند و من داشتم وسایلشان را جمع میکردم تا اگر شرایط بدتر شد، بتوانم وسایل را به دستشان برسانم که دوباره بمباران شروع شد. فکر میکنم حدود ساعت ۱۰ یا ۱۰:۳۰ صبح بود. انفجارها خیلی نزدیک بود و شیشههای مرکز بهداشت میلرزید.
آن روز ساعت کاری تا ۱۲ ظهر بود، اما انفجارها تا دقایقی قبل از ۱۲ ادامه داشت. پسرم مرتب تماس میگرفت. من قبل از رفتن به مرکز، لباسهای بچهها را آماده گذاشته بودم و به آنها گفته بودم اگر شدت انفجار زیاد شد و من خانه نبودم، لباسها را بپوشند و در نقطه امن خانه بایستند تا برگردم.
در همان زمان، پسرم تماس گرفت و گفت: «ما لباسهامونو پوشیدیم، ولی من بلد نیستم موهای خواهرمو ببندم.» من منتظر ماندم ساعت ۱۲ شود و بعد به خانه بروم. آن روز خودم ۳۸ انفجار را شمردم و بعد در اخبار اعلام شد که حدود ۵۰ انفجار در خارگ رخ داده است.
چرا جزیره را ترک نکردید
از کودکی، خاطرات جنگ و بمباران همیشه در ذهن مردم خارگ وجود داشت. همیشه با خودم فکر میکردم اگر دوباره جنگ شود چه اتفاقی میافتد. حتی در دوران دانشگاه هم به دوستانم میگفتم اگر روزی در خارگ جنگ شود، من میمانم.
وقتی جنگ واقعاً شروع شد، دیدم دلم نمیخواهد خارگ را ترک کنم. حتی الان هم اگر بگویند برای مدتی از خارگ خارج شو، میترسم دوباره اتفاقی بیفتد و من در خارگ نباشم.
خانوادهام، همسر و بچههایم، در این مسیر کاملاً همراه و حامی من بودند تا کنار مردم بمانیم و هر کمکی از دستمان برمیآید انجام دهیم.
خارگ برای شما چه معنایی دارد
خارگ برای من فقط یک جزیره نیست؛ مثل یکی از اعضای خانوادهام است، یک تکه از وجودم. در این مدت شاید بیش از ۱۰۰ یا حتی ۲۰۰ بار خارگ مورد حمله قرار گرفت، اما هر بار که موشک یا بمبی به خارگ اصابت میکرد، من دردش را واقعاً حس میکردم. این اتفاقها برای من بیشتر دردناک بود تا ترسناک.
درباره همکارانتان بگویید
منزل خانم کشوریان در منطقهای بود که تقریباً کامل تخلیه شد. ایشان بچههایشان را به خانواده سپردند اما خودشان چه در دوران جنگ و چه بعد از آن، تقریباً ۲۴ ساعته در مرکز حضور داشتند. با اینکه ساعت کاری رسمی ۸ ساعت بود، اما هر بیماری در هر ساعتی مراجعه میکرد، ایشان رسیدگی میکردند و فقط همان ۸ ساعت را به عنوان ساعت کاری ثبت میکردند. این برای من درس بزرگی بود.
آقای حقیقیفرد هم فرزند چهارماهه داشت که دو ماه بود او را ندیده بود. هرچقدر اصرار میکردم برود، قبول نمیکرد و میگفت به خاطر اعتقاد و کشورش مانده است. واقعاً چیزی که من دیدم این بود که افرادی که بومی خارگ هم نبودند، با جان و دل در جزیره ماندند و هر کمکی لازم بود انجام دادند، بدون اینکه دنبال تقدیر یا دیده شدن باشند. اگر دوباره چنین شرایطی پیش بیاید، باز هم تا جایی که بتوانیم میمانیم و با افتخار میمانیم.
توصیف خارگ در یک جمله
خلاصه کردن خارگ در یک کلمه واقعاً ساده نیست. خارگ برای من مثل خانهای امن است؛ خانهای که در آن عشق، ایثار، ازخودگذشتگی، محبت و بخشندگی وجود دارد.
خارگ وسط دریاست و همه ویژگیهای دریا، مخصوصاً بخشندگی را در خودش دارد. فکر میکنم امروز برای همه مردم ایران، خارگ همین معنا را پیدا کرده است.
روایت دوم
زهرا کشوریان، بهیار قرارداد پزشک خانواده مرکز بهداشتی جزیره خارگ است.
وی، دیپلم بهیاری دارد و حدود هشت سال است که در جزیره خارگ مشغول خدمت است.
چرا خارگ را ترک نکردید
از روزی که جنگ شروع شد، برحسب وظیفه شغلی و تعلق خاطری که به کشورم داشتم، دوست نداشتم محل خدمتم را ترک کنم و تا لحظه آخر هم ترک نکردم. البته شرایط برای من سخت بود، چون دو فرزند خردسال داشتم؛ یکی سه ساله و دیگری یک ساله. با توجه به شرایط خارگ و تعطیلی مهدکودکها، دیگر امکان نگهداری بچهها وجود نداشت.
من هم اهل خارگ نیستم و به صورت ساکن در جزیره زندگی میکنم. مجبور شدم بچهها را به خانه پدر و مادرم در خارج از جزیره بفرستم تا از آنها نگهداری کنند، اما خودم تنها در جزیره و محل خدمتم ماندم.
حضور در جزیره
تقریباً ۱۵ روز کامل در جزیره ماندم. بعد از آن، چون بچهها بیقراری میکردند، به اصرار خانواده حدود ۵ یا ۶ روز، اواخر اسفند و قبل از عید، رفتم به آنها سر زدم و دوباره برگشتم جزیره.
در ایام عید هم سر کار بودیم. بعد از آن هم با لطف همکاران و خانم زمانی، شرایطی فراهم شد که گاهی به بچهها سر میزدم. معمولاً یک هفته در جزیره بودم و یک هفته برای دیدن بچهها میرفتم، اما هیچوقت کامل از محل خدمتم دور نشدم.
در دوران جنگ چه خدماتی ارائه میدادید
زمانی که در جزیره بودم، به صورت ۲۴ ساعته در محل کار حاضر بودم. اگر کاری یا خدمتی نیاز بود، در مرکز حضور داشتم.
اگرچه من بهیار بودم و حوزه کاریام دقیقاً بخش بهداشت نبود، اما در آن شرایط هر کاری از دستمان برمیآمد انجام میدادیم. مراقبت از مادران باردار، پیگیری واکسیناسیون کودکان زیر دو سال و تماس با خانوادهها برای پیگیری وضعیتشان از جمله کارهایی بود که انجام میدادیم. حتی یک مادر باردار مبتلا به دیابت در جزیره داشتیم که مرتب راهنماییاش میکردم تا به پزشک زنان مراجعه کند و داروهایش را تهیه کند.
تا جایی که میشد با پزشکان در تماس بودم. اگر بیماری مراجعه میکرد و مشکلش تلفنی حل میشد، با پزشک تماس میگرفتم و کارش را انجام میدادم؛ چه برای تجدید نسخه و چه برای دریافت دارو. خدمات اولیهای مثل کشیدن بخیه، پانسمان و تزریقات را هم برای مردم انجام میدادم. واقعاً هر کاری از دستم برمیآمد انجام میدادم.
شرایط جزیره در روزهای حمله
خارگ از همان ساعات اولیه جنگ هدف حمله قرار گرفت. یادم هست روز اول مشغول انبارگردانی بودیم و هنوز خبر دقیقی از شروع جنگ نداشتیم که یکی از دوستان آمد و گفت جنگ شروع شده است. فکر میکنم حدود ۴۰ دقیقه بعد از حمله به تهران، جزیره خارگ هم مورد حمله قرار گرفت.
دو حمله خیلی سنگین را هیچوقت فراموش نمیکنم؛ یکی شب ۲۲ اسفند بود که حدود ۱۵ یا ۱۶ بار جزیره را با جنگنده هدف قرار دادند. حمله دوم هم در فروردین و یکی دو روز قبل از آتشبس بود که شدت آن حتی بیشتر بود و شاید حدود ۴۰ بار جزیره مورد اصابت قرار گرفت.
حمله به کشتیهای مسافربری
آن روز خودم بیرون از جزیره بودم. ظهر با کشتی وارد خارگ شدیم و عصر همان روز کشتیهای مسافربری را زدند. با وجود همه این اتفاقات، ما همچنان در جزیره ماندیم. رفتوآمدها ادامه داشت و حتی الان هم تردد با قایق انجام میشود، اما ما واجب میدانستیم در محل کار بمانیم.
شرایط و تهدیدها
واقعاً نه. خارگ آن روزها به خاطر تهدیدات زیاد، نامش همه جا مطرح بود، اما ما نمیترسیدیم. روز اول جنگ هیچکس ما را مجبور به ماندن نکرد. حتی بعضی همکاران رفتند. خانم زمانی، رئیس مرکز، همان ابتدا گفت هرکس بخواهد میتواند برود و هیچ اجباری برای ماندن وجود ندارد.
حتی به من که دو فرزند کوچک داشتم، خصوصی گفتند اگر به خاطر بچهها لازم است، میتوانم بروم. اما من به ایشان گفتم اگر ماندهام نه به خاطر مسئولیت سازمانی یا شخص خاصی است؛ به عنوان یک ایرانی و برحسب وظیفه انسانیام ماندهام. احساس میکردم مردم نباید احساس کمبود یا استرس کنند و تا جایی که بتوانم باید کنارشان بمانم.
بچههایم را با یکی از خانواده دوستان فرستادم و خودم همراهشان نرفتم. در اسکله، یکی از مردم که مرا میشناخت گفت: «مرکز درمانی هم خالی شده؟ ما حالا چکار کنیم؟» همانجا به او گفتم: «نه، فقط بچههایم را فرستادم، خودم برمیگردم.» همان لحظه احساس کردم استرسی که از روی مردم برداشته شد، برایم خیلی شیرین و ارزشمند بود.
امیدوار بودم
اصلاً ناامید نشدیم. اگر قرار بود ناامید شویم، همان روزهای اول و وقتی بچههایم را از جزیره فرستادم، ناامید میشدم. اما وقتی مقاومت مردم، ارتش، سپاه و نیروهای مسلح و مردم عزیز کشورم را میبینیم که بیش از ۷۰ روز در میدان ایستادهاند، آدم دلش گرم میشود. ما ماندیم تا کسی ناامید یا دلسرد نشود و دشمن تصور نکند جزیره خالی شده و میتواند به راحتی آن را تصرف کند.
سختی دوری از تنها فرزند
فرزند یکسالهام با شیر مادر تغذیه میشد، اما به خاطر شرایط جنگ و دوری از من مجبور شدیم برایش شیر خشک تهیه کنیم. الان هم همکاران با من همکاری میکنند؛ من در خارگ شیفتهای ۲۴ ساعته میدهم و بعد برای دیدن بچهها میروم. هنوز هم بچهها را به خارگ نیاوردهام، چون شرایط نگهداریشان فراهم نیست. اگر شرایط مناسب بود، حتماً آنها را کنار خودم نگه میداشتم.
بعضیها میگفتند شاید به خاطر حقوق یا موقعیت شغلی ماندهام، اما واقعیت این نیست. من فقط به عشق مردم و ایران ماندم. هیچ موقعیت شغلیای از جان انسان مهمتر نیست.
وقتی این همه شهید، کودک خردسال، نوزاد و مادر باردار را میبینیم، دیگر برای من ماندن یک تصمیم قطعی و روشن بود و هیچچیز نتوانست مانع آن شود.
باز هم خارگ
برای من فرقی نمیکند آتش بس باشد یا جنگ. اگر قرار بود برویم، همان روزهای اول میرفتیم. تهدیدها از همان ابتدا وجود داشت و هنوز هم هست. من تصمیمم را گرفتهام و تا آخر میمانم، چون هدفم واقعی است.
وقتی میبینم مردم و نیروهای مختلف در خیابانها و محل خدمتشان ایستادهاند و مقاومت میکنند، اگر من بخواهم کارم را رها کنم، احساس میکنم در حق آنها ظلم کردهام و شرمنده میشوم.


